محمد على مجاهدى
595
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
جلوه مىكرد از كنار علقمه ختم رسل * يا به موج خون امير المؤمنين افتاده بود ؟ خون دل مىريخت از چشم بنات فاطمه * يا گلى از دامن امّ البنين افتاده بود ؟ غرقه در خون ، جعفر طيارِ دشت كربلا * دستهايش در يسار و در يمين افتاده بود با دهان خشك ، سقّا بر لب درياى آب * از سرشك تشنهكامان شرمگين افتاده بود قطعهْ قطعه پيكر نورانىاش در آفتاب * همچنان اوراق قرآن مبين افتاده بود كوه غم ، پشت ولىّ اللّه اعظم را شكست * در يَم خون جسم پرچمدار دين افتاده بود ( ميثم ) آن روزى كه شرح اين مصيبت مىسرود * نالهاش چون شعله در عرش برين افتاده بود « 1 » يك بند از ترجيع عاشورايى باز اى چون على تو را شمشير * حمله بردى به خصم با شمشير خصم از بيم جان ز پا افتاد * برگرفتى به دست تا شمشير هر كه از دور ديده سويت دوخت * ديد در دست مصطفى شمشير مىشدى همچو مصطفى ظاهر * مىزدى همچو مرتضى شمشير آمد از يك اشارهء دستت * با دل چرخ ، آشنا شمشير ريخت از چشم كفر خون جگر * كرد در قلب خصم جا شمشير همه ديدند چون على به احد * مىزدى در ره خدا شمشير پدر از دور با تبسّم گفت : * آفرين ! خوش بود تو را شمشير جان ز اهل خطا ستان كه به رزم * نكند در كَفت خطا ، شمشير تو فكن بر دل عدو آتش * تو بزن در صف غزا شمشير تا به دست تو نفى كفر كند * زد به اجسام نقش لا ، شمشير آه اى ماه برج يكتايى ! * كرد فرق تو را دو تا شمشير حملهور گشت خصم بر بدنت * گاه با نيزه ، گاه با شمشير كرد در پيش ديدگان پدر * عضوْ عضوت ز هم جدا شمشير هيچكس باورش نبود چنين * كه تو را افكند ز پا شمشير
--> ( 1 ) . همان ، ص 215 .